ستاره های زیبای شب
Best Friends Forever
اگرمن باخیال تو زنده ام...
و تو بی خیال من!!
خیالی نیست...
اگرمن ثانیه به ثانیه ازتو می نویسم...
و تو نمی خوانی!!
خیالی نیست...
اگرمن با مرور خاطراتت آتش می گیرم...
و بی توجهی تو...هیزم بر آتشم می ریزد!!
خیالی نیست...
اگر من بی تو شاعر شده ام...
و تو تنها بهانه ی شعرهایم!!!
خیالی نیست...
اگرعین خیالت نیست...یادت نیست که نیستم!

وقتی که من بزرگ شدم، شايد
معمار شوم
آنگاه
تمامی جهان راهمچون بامی
بر فراز دستان تو
ستون خواهم کرد
وقتی که من بزرگ شدم، شايد
پزشک شوم
آنگاه
با عطر تو
نوشدارويی خواهم ساخت
بر تمام دردهای جهان
و آنگاه به سلامتی شان
با لبهای تو
بر گونه های شاد تمام کودکان جهان
بوسه خواهم زد
وقتی که من بزرگ شدم، شايد
يک روز با چتر گيسوان تو
از آسمان آرزوهايت
پروازی کنم بر آستان زمين
زمينی که پای تو آن را نگه داشته است
و آنگاه
خواهم دويد تا مرزهای درونت
و در پنهان ترين گوشه های جنگل سبز آغوش تو
پنهان خواهم شد
اکنون را که نام نهادی فصل کاشت
فردا که من بزرگ شدم
در زمان برداشت
مادرم، به تو قول مي دهم
من تو را دوست خواهم داشت
به حوض آب؟
می خواهم عکس بگیرم
یادگاری از روی ماه...
شاعر:بهرنگ قاسمی
«خیال خام»
از فردا برایم چیزی نگو!
من نمی گویم
فردا روز دیگریست...
فقط می گویم
تو روز دیگری هستی!
تو فردایی همان که باید به خاطرش زنده بمانم....!!!!
شاعر: جبران خلیل جبران
«خیال خام»
آمار تصادفات بالاست...
پس چرا من
تصادفا هم تو را
نمی بینم....
باز هم آمار دروغ؟!!...
میخواهم برایت تنهایی را معنی کنم!
در ساحل کنار دریا ایستاده ای ,
هوای سرد ,
صدای موج
انتظار انتظار انتظار
به خودت می آیی ,
یادت می آید دیگر نه کسی است که از پشت بغلت کند ,
نه دستی که شانه هایت را بگیرد ,
نه صدایی که قشنگ تر از صدای دریا باشد...
اسم این تنهایی است...!

حالا که نشسته ای توی دلم بیا و بندهای دلم را
اینقدر بلند بلند رو خوانی نکن!
من از فاش شدن نامت می ترسم...
«دریا»
دیگـر فرصتی بـرای پیامک دادن نیست
دست واژه ها را می گیرم
و به دیدنت می آیـــم
دلتنگیت در هیچ پیامی نمیگنجد
«گل آفتابگردون»
چشم بر هم مینهد ، چادر که بر سر میکنی
آه ای «اَمّن یُجیبِ» دختران بی پناه
«زینب»ت را پس چرا اینگونه «مضطر» میکنی
با توام در! با تو تا دیوارها هم بشنوند
عشقِ «یاسین» است این یاسی که پرپر میکنی
قصهی پهلوی تو بغض خدا را هم شکست
اشک او را شبنم آیات کوثر میکنی
بازوانی را که این شلاقها بوسیدهاند
جای لبهای «محمد»(ص) بود، باور میکنی؟
با عبورت آخرین بار است از بوی بهشت
کوچههای شهر غمگین را معطر میکنی
بی حرم میمانی و از حسرت گلدستههات
در مدینه خون به قلب هر کبوتر میکنی
نیمهشب مثل نسیم از کوچهها رد میشوی
شاعران مست را بیتابِ مادر میکنی
مثل آنروزی که پیشاپیش مردم میرسی
با نگاهی این غزل را هم تو محشر میکنی
نشستم....
خسته شدم...
دیگر قایق نمیسازم...
پشت دریاها هر خبری که میخواهد باشد
باشد....
وقتی از تو خبری نیست....
قایق میخواهم چه کار....؟؟
مرا همین جزیره کوچک تنهایی هایم بس است......!
«عشق یعنی تنهایی»
سکوت میان کلامم باشی!
دیده نمی شوی
اما من تو را احساس می کنم!
شاید تو....
هیاهوی قلبم باشی!
شنیده نمی شوی
اما من تو را نفس می کشم!...
تا تمام شود
همه ی نفس هایی که
سراغ تو را می گیرند....!!!!
فقط گاه و بی گاه
آب و هوای دل را مکتوب می کنم...
همین...
حالا اگر آسمان دل
همیشه سرخ و کبود و غم گرفته است، چه کنم؟....
نه...
شاید فرشته ای
فصل ها را...
به اشتباه ورق زده باشد...
"رضا کاظمی"
تمام زندگی را
در آغوش گرفت...
اگر تمام زندگیت "یک نفر" باشد...
به این امید روی سرسره ی زندگی سر میخورند
که تو..
آن پایین با لبخندی دلنشین
و آغوشی باز....
در انتظارشان باشی...
که هر شب
مرا به آغوش «تو» می آورند...
و صبح
با اشک...
از «تو» جدایم می کنند....
که تو با من باشی
و تو گفتی هرگز....
و مرا غصه ی این هرگز کشت...
دلــتنگ تـــو می شــوم...
وقـــتی،
عطـــر تنت را می خــواهـــم...
مـــن به باد هـــم التمـــاس می کنـــم؛
خـــــدا کـــه جـــای خـــود دارد!!!
روزگار لعنتی هر سازی زدی رقصیدم
بی انصاف یکبار هم تو به ساز من برقص
ببین
دلم چه "شوری" میزند.
"پسرک تنها"
اين تنها طرحيست كه از تو در سينه ام يادگار مانده است !.!.!
خودم را در آن میبینم
دست روی شانه هایش می گذارم و میگویم
چه تحملی دارد دلت ...
سالهاست با غوره ها کلنجار میروم...
حلوا نمیشوند !!!!!!
که فکر میکنی فاجعه نیست...
من مثل بیدهای مجنون
ایستاده میمیرم...
جیک جیک جیک
«جیک» هیچیکشان در نیامد
تو که دور میشدی...
آهسته...
فتــــح کردی...
با چشمهایت...
هرچـــه داشته ام را...
جهــــــان من...
تا ابد...
مستعمره توست...
از نبودنت...
را مینویسم
و برای همه میخوانم............
همه بی خبر از همه جا فقط میخوانند...
بگــذار باز هم به تو برگــردم !
بگذار دست کم گاهی تو را به خواب ببینــم !
بگــذار در خیــال تو باشــم !
بگــذار . . . .
بگذریـــــم . . . !
این روزهـــا
خیلی برای گریــه دلـم تنــگ اســت !
ماندن همیشه خوب نیست...
رفتن هم همیشه بد نیست...
گاهی رفتن بهتر است.گاهی باید رفت...
باید رفت تا بعضی چیز ها بماند...
اگر نروی هر انچه ماندنیست خواهد رفت...
اگر بروی شاید با دل پر بروی و اگر بمانی با دست خالی خواهی ماند...
گاهی باید رفت و بعضی چیزها که بردنی ست با خود برد...
مثل یاد،مثل خاطره ،مثل غرور...
و انچه ماندنیست را جا گذاشت،مثل یاد،مثل خاطره،مثل لبخند...
رفتنت ماندنی می شود وقتی که باید بروی،بروی...
و ماندنت رفتنی میشود وقتی که نباید بمانی بمانی...
برو و بگذار چیزی از تو بماند که نبودنت را گرانبها کند...
برو وبگذار پیش ازاینکه رفتنت دردی بر دلی بنشاند،خاطره ای پر حسرت شود ...
برو و نگذار ماندنت باری بشود بر دوش دل کسی که شکستن غرورت برایش...
از شکستن سکوت اسانتر باشد...عشقت را بردار و برو...خوب برو... زیبا برو...
| Design By : Pars Skin |















